
گویند عرفات، پایان سردرگمی آدم بود،
………………….آدمِ در جستجوی حوا؛
………………….و جبل الرحمه لحظة الوصال آدمِ جدا افتاده.
اما عرفاتِ من، عرفه نبود،
………………….میدان مباهله بود؛
تو با خدایِ لیلة القدر که نخواستنم را خواستی،
………………….و من چه دل شکسته، از خدای جبل الرحمه خواستنت را.
لیلة القدر برای خدایش خیرٌ من الف شهر بود،
………………….اما خدای عرفه، حسین به مسلخ عشق می فرستاد.
عرفات، عرفه نبود،
………………….میدان مباهله بود؛
و گویی خدا باری دیگر من را قربانگاه تو می فرستد،
………………….خدای در مباهله، با تو بود،
…………………. ………………….و من از همان پای جبل الرحمه شهیدِ تو.

وجود چموشش زیر بار سنگینت می تازید،
تشنگی، خارها، سنگ ها،
نیایستاد، برنگشت،
فقط میانه راه،
کمرش شکست،
افتاد.
بی وفا نبود، نتوانست، شکست.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن.
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش / حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار / و از آن که با دل ما کردهای پشیمان باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن / تو را که گفت که در روی خوب حیران باش (+)
مؤمن مانند دو کفه ترازوست؛ ایمانش افزوده شود بر بلایش افزوده می شود.
کاظِمِ اهل بیت -علیه السلام-
البته این که می گویم، از بی معرفتی امثال من است؛ ولی خوب حکایت این است، هر وقت غم حمله می آرد، خدا بیشتر است.
راستیاتش، من یکی که انقدر معرفت، غنیمت شمردن لحظه های غم را نداشتم؛ گذاشتم سرد شدند؛ بزنگاه تحول دین و دنیا را بارها از خود دریغ کردم.
***
حکایت اینجا هم که پُر غم است همین است؛ تمیز نگه ش می داشتم (می داشتیم)، برای لحظه های دِل شُسته، که همچین غمینی، که چون شوینده ای سوزناک، قلبت را …
البته این هم از بی معرفتی من بود، که لحظه ی خود تمیزم را این جا شریک نکردم.
***
الآن هم همچین غمگینم، که حال خوشی دارم؛ در میانه ی هجوم شِبه بلای غم اندوه، همین که یادم هست تَه بازی دست به چه کسی باید دراز کنم که نیافتم غنیمت است؛ حالِ آدم در حال سقوط چنگ زده به طناب، که در هراس سقوط، از یافتن طناب خوشحال است.
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد / من و ساقی به هم تازیم (سازیم) و بنیادش براندازیم
(+)
پ.ن.
♣ با مرام، خسته شدیم، می دانم؛ خسته تر شدی، می فهمم، دنیای بی مُرُوتی بود، ولی، بیا تا … طرحی نو در اندازیم؛ به ولله که می شود، خدا هست، کمک می کند …
♣ تو راست می گفتی، باید یک حال اساسی به زندگی داد، یک تغییر، بی محابا پرخاش کردم به این حرف؛ آنقدر سخاوت داری که این بارهم حال اساس را با هم حوّل کنیم؛ قولِ یک فرصت اندک دادی به من؛ هنوز موعدش نشده، هر چند که تو تمام صاحب اختیاری.
♣ فالِ نطلبیده ای بود بی نیت و فاتحه؛ فاتحه ش را موکد و مکرر خواند، فالی دیگر زدم؛ مخاطب هم که می دانی، همه اینجا، نذر چشم های توست، مخاطب خاص:
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند / موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم / شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما / حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند / دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند / ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان / تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
تولد عشق درد داشت،
بیشتر از درد تولد خاورمیانه بزرگ؛
فهمیدنش دردناک تر.
و میانه اش، همچون سوختن جگر کودکت، زیر فسفرهای سفید.
آنگاه که تمامی مصیبت دنیا را طلب کنی،
برای کاهش درد او؛
که در کشاکش دردِ میانه ی عشق،
غم او، بدترین مصیبتی است که وجود را می خراشد.
و من نمی دانم، آیا این هم آغوش با غم سنت عشق است؟
وقتی بزرگترین غصه ات،
بی نهایت پیچیده شدن موقعیتی ساده باشد؛
و این بزرگترین غصه،
اگر چون برای خیلی نا مفهوم نباشد،
برای ایشان به غایت احمقانه و مسخره است.
در این لحظه است،
که نمی توان با کسی سخن گفت،
دردی را آزاد کرد،
حتی سنگ صبوری یافت.
درد، بغض،
گره می شود در گلو،
تکان نمی خورد،
تا خفه ات کند.
روزگار با من خوب نیست؛
ولی باز: الهی شکر.
پنجشنبه روز خوبی نبود، روز آرومی نبود؛
جمعه هم نیست، نخواهد بود.
من آدم پریروز نیستم.
بامداد جمعه
پ.ن.
من متهم (حداقل تنها متهم) تکرارِ پشت هم «لحظه های بی هم» و «غصه ها» نیستم؛
این چنین دوست داشتنی، بد نبود، من قربانی ش بودم؛
و عشق دو بال داشت،
بالی بسته شد،
بالی خسته می شود.
–
دل من داد نزند،
سنگ می شود از تراکم درد،
دل سنگ، از مردمان انتقام می گیرد؛
من از تبار قابیل و انتقام نبودم.